dabestaniha
 
...
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط علی سپهری

ای روح دو صد مسیح محتاج دَمَت  / زهرایی و خورشید غبار قدمت

کی گفته که تو حرم نداری بانو؟  / ای وسعت دلهای شکسته ، حَرَمت . . .


 در مَجد وشرف یکّه و تنها هستی  / در فخر تو بس ، اُمّ ابیها هستی

مریم که مقدس شده یک عیسی داشت  / تو مادر یازده مسیحا هستی . . .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط علی سپهری

متاسفانه بسیاری از ما می‌خواهیم از «نه» شنیدن فرار کنیم. ما با «نه» گفتن دیگران احساسی برخورد می‌کنیم نه منطقی. وقتی کسی نمی‌تواند یا نمی‌خواهد کاری را برایمان انجام دهد یا برایش سخت است که به آنچه می‌خواهیم تن دهد، از او دلخور می‌شویم و گاهی کینه به دل می‌گیریم.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ توسط علی سپهری
می‌توانید تا بی نهایت تصمیمی که گرفته‌اید را دوباره و دوباره تحلیل و بررسی کنید. اما بالاخره باید یکجا آن را متوقف کنید. آن را واقعی کنید، یادداشتش کنید. وقتی تصمیمتان بیرون از مغزتان و به دنیای واقعی آمد، مغزتان از بررسی گزینه‌های مختلف دست کشیده و سراغ کار بعدی می‌رود.
چشم‌انداز مغز ما محل منطقی نیست.
ما هنوز هم همان مغز عصر حجری پیشینیانمان _ حجمی از احساسات، خاطرات ناقص و یک محدوده توجه کوتاه _ را داریم. مغز ما هیچوقت همه حقایق برای گرفتن تصمیم "ایدآل" را در خود ندارد.

از اینجا داستان بدتر می‌شود. حتی گاهی بدون اینکه بدانیم تصمیم می‌گیریم.
 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ توسط علی سپهری

به دنبال فلک

مرد فقیری بود که آه در بساط نداشت و به هر دری که می زد کار و بارش رو به راه نمی شد. شبی تا صبح از غصه خوابش نبرد. نشست فکر کرد چه کند ، چه نکند و آخر سر نتیجه گرفت باید برود فلک را پیدا کند و علت این همه بدبختی را از او بپرسد. 
خرت و پرت مختصری برای سفرش جور کرد؛ راه افتاد رفت و رفت تا در بیابانی به گرگی رسید. گرگ جلوش را گرفت و گفت : «ای آدمی زاد دوپا! در این بر بیابان کجا می روی؟»



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ توسط علی سپهری

در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم …

.

متن فانتزی و دوستانه
نوروز این رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند

.
متن فانتزی و دوستانه
نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ توسط علی سپهری

مردی از این که زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه می کرد ناراحت بود، یک روز گربه را برد و چند تا خیابان آن طرف تر ول کرد. ولی تا به خانه رسید، دید گربه زود تر از اون برگشته خونه، این کار چندین دفعه تکرار شد و مرد حسابی کلافه شده بود. بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند،



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ توسط علی سپهری

یکی بود، یکی نبود پادشاهی بود که همه چیز داشت، اما بچه نداشت. سال های سال بود که ازدواج کرده بود، اما خدا به او و همسرش فرزندی نداده بود. پادشاه و زنش از این که بچه نداشتند، خیلی غمگین و ناراحت بودند.

این پادشاه، عادل و با انصاف بود. مردم کشورش، دوستش داشتند.

 به همین دلیل همه دست به دعا برداشتند و از خدا خواستند که به او یک بچه بدهد. خدای مهربان دعای مردم را مستجاب کرد و یک روز خبر در همه جا پیچید و دهان به دهان گشت که خدا به پادشاه یک پسر داده است.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ توسط علی سپهری

در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...



ادامه مطلب
.: Designed By yas-theme.com :.






Powered by WebGozar


[ طراحی : یاس تم ] [ Weblog Themes By : Yas Theme ]